قسمتی از وصیت نامه ادوارد ادیش ، یکی از بزرگترین تاجران امریکایی در سن 76 سالگی ...
من ادوارد ادیش هستم که برای شما می نویسم ، یکی از بزرگترین تاجران امریکایی با سرمایه ای هنگفت و حساب بانکی که گاهی خودم هم در شمردن صفرهای مقابل ارقامش گیج می شوم !
دارای شم اقتصادی بسیار بالا که گویا همواره به وجودم وحی می شود چه چیز را معامله کنم تا بیشترین سود از آن من شود ، البته تنها شانس و هوش نبود من تحصیلات دانشگاهی بالایی هم داشتم که شک ندارم سهم موثری در موفقیتهای من داشت .
یادم هست وقتی بیست ساله بودم خیال می کردم اگر روزی به یک چهلم سرمایه فعلیم برسم خوشبخترین و موفقترین مرد دنیا خواهم بود و عجیب است که حالا با داشتن سرمایه ای چهل برابر بیشتر از آنچه فکر می کردم باز از این حس زندگی بخش در وجودم خبری نیست .
من در سن 22 سالگی برای اولین بار عاشق شدم . راستش آنوقتها من تنها یک دانشجوی ساده بودم که شغلی و در نتیجه حقوقی هم نداشتم . بعضی وقتها با تمام وجود هوس می کردم برای دختر موردعلاقه ام هدیه ای ارزشمند بگیرم تا عشقم را باور کند و کاش آن روزها کسی بود به من می گفت که راه ابراز عشق خرید کردن نیست که اگر بود محل ابراز عشق دلباخته ترین عاشق ها ، فروشگاهها می شد !!
کسی چیزی نگفت و من چون هرگز نتوانستم هدیه ای ارزشمند بگیرم هرگز هم نتوانستم علاقه ام را به آن دختر ابراز کنم و او هم برای همیشه ترکم کرد . روز رفتنش قسم خوردم دیگر تا روزی که ثروتی به دست نیاوردم هرگز به دنبال عشقی هم نباشم و بلند هم بر سر قلبم فریاد کشیدم : هیس ، از امروز دگر ساکت باش و عجیب که قلبم تا همین امروز هم ساکت مانده است ...
و زندگی جدید من آغاز شد …
من با تمام جدیت شروع به اندوختن سرمایه کردم ، باید به خودم و تمام آدمها ثابت می کردم کسی هستم . شاید برای اثبات کسی بودن راههای دیگری هم بود که نمی دانم چرا آنوقتها به ذهن من نرسید ...
دیگر حساب روزها و شبها از دستم رفته بود . روزها می گذشت ، جوانیم دور میشد و به جایش ثروت قدم به قدم به من نزدیکتر می شد ، راستش من تنها در پی ثروت نبودم ، دلم می خواست از ورای ثروت به آغوش شهرت هم دست یابم و اینگونه شد ، آنچنان اسم و رسمی پیدا کرده بودم که تمام آدمهای دوروبرم را وادار به احترام می کرد و من چه خوش خیال بودم ،
خیال می کردم آنها دارند به من احترام می گذارند اما دریغ که احترام آنها به چیز دیگری بود .
آن روزها آنقدر سرم شلوغ بود که اصلا وقت نمی کردم
در گوشه ای از زنده ماندنم کمی زندگی هم بکنم !
به هر جا می رسیدم باز راضی نمی شدم بیشتر می خواستم ، به هر
پله که می رسیدم پله بالاتری هم بود و من بالاترش را می خواستم و
اصلا فراموش کرده بودم اینجا که ایستادم همان
بهشت آرزوهای دیروزم بود کمی در این بهشت
بمانم ، لذتش را ببرم و بعد یله بعدی ، من فقظ
شتاب رفتن داشتم حالا قرار بود کی و کجا به چه
چیز برسم این را خودم هم نمی دانستم !
اوایل خیلی هم تنها نبودم ، آدمها ی زیادی بودند که دلشان می خواست به من نزدیکتر باشند ، خیلی هاشان برای آنچه که داشتم
و یکی دو تا هم تنها برای خودم و افسوس و هزاران
افسوس که من آن روزها آنقدر وقت نداشتم که این
یکی دو نفر را از انبوه آدمهایی که احاطه ام کرده بودند پیدایشان کنم ،
من هرگز پیدایشان نکردم و آنها هم برای همیشه گم
شدند و درست ازروز گم شدن آنها تنهایی با تمام
تلخیش بر سویم هجوم آورد .
من روز به روز میان انبوه آدمها تنها و تنها تر میشدم و
خنده دار و شاید گریه دارش اینجاست هیچ کس از
تنهایی من خبر نداشت و شاید خیلیها هم زیر لب
زمزمه می کردند : خدای من ، این دگر چه مرد
خوشبختیست ! و کاش اینطور بود ...
وبازروزها گذشت ، آسایش دوش به دوش زندگیم راه می رفت و هرگز نفهمیدم آرامش این وسط کجا مانده بود ؟
کاش در تمام این سالها تنها چند روز، تنها چند صبح بهاری پابرهنه روی شنها ی ساحل راه می رفتم تا غلفلک نرم آن شنهای خیس روحم را دعوت به آرامش می کرد .
کاش وقتهایی که برف می آمد من هم گوله ای از برف می ساختم و یواشکی کسی را نشانه می گرفتم و بعد از ترس پیدا کردنم تمام راه را بر روی برفها می دویدم .
کاش بعضی وقتها بی چتر زیر باران راه می رفتم ، سوت می زدم ، شعر می خواندم ،
کاش با احساساتم راحتر از اینها بودم ، وقتهایی که بغضم می گرفت یک دل سیر گریه می کردم و وقت شادیم قهقهه خنده هایم دنیا را می گرفت ...
کاش من هم می توانستم عشقم را در نگاهم بگنجانم و به زبان چشمهایم عشق را می گفتم ...
کاش چند روزی از عمرم را هم برای دل آدمها زندگی می کردم ، بیشتر گوش می کردم ، بهتر نگاهشان می کردم ...
شاید باورتان نشود ، من هنوز هم نمی دانم چگونه می شود ابراز عشق کرد ، حتی نمی دانم عشق چیست ، چه حسیست تنها می دانم عشق نعمت باشکوهی بود که اگر درون قلبم بود من بهتر از اینها زندگی می کردم ، بهتر از اینها می مردم .
من تنها می دانم عشق حس عجیبیست که آدمها را بزرگتر می کند . درست است که می گویند با عشق قلب سریعتر می زند ، رنگ آدم بی هوا می پرد ، حس از دست و پای آدم می رود اما همانها می گویند عشق اعجاز زندگیست ، کاش من هم از این معجزه چیزی می فهمیدم ....
کاش همین حالا یکی بیاید تمام ثروت مرا بردارد و به جایش آرام حتی شده به دروغ ! درون گوشم زمزمه کند دوستم دارد ، کاش یکی بیاید و در این تنهایی پر از مرگ مرا از تنهایی و تنهایی را از من نجات دهد ، بیاید و به من بگوید که روزی مرا دوست داشته است ، بگوید بعد از مرگ همواره به خاطرش خواهم ماند ، بگوید وقتی تو نباشی چیزی از این زندگی ، چیزی از این دنیا ، از این روزها کم می شود .
راستی من کجای دنیا بودم ؟
آهای آدمها ، کسی مرا یادش هست ؟؟؟
دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود.
پريشان
شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد، داد زد و
بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت
كرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد.
به
پر و پاي فرشته و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور
انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را
شكست و گفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را بد و بيراه و
جار و جنجال از دست دادي، تنها يك روز ديگر باقي است، بيا و لااقل اين يك
روز را زندگي كن."
لا به لاي هق هقش گفت: "اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد؟ ..."
خدا
گفت: "آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي هزار سال زيسته است
و آنكه امروزش را در نمييابد هزار سال هم به كارش نميآيد"، آنگاه سهم يك
روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: "حالا برو و يک روز زندگي كن."
او
مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش ميدرخشيد، اما ميترسيد
حركت كند، ميترسيد راه برود، ميترسيد زندگي از لا به لاي انگشتانش
بريزد، قدري ايستاد، بعد با خودش گفت: "وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايدهاي دارد؟ بگذارد اين مشت زندگي را مصرف كنم.."
آن
وقت شروع به دويدن كرد، زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و
زندگي را بويي ، چنان به وجد آمد كه ديد ميتواند تا ته دنيا بدود، مي
تواند بال بزند، ميتواند پا روي خورشيد بگذارد، مي تواند ....
او در آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد، اما ...
اما
در همان يك روز
دست بر پوست درختي كشيد،
روي چمن خوابيد،
كفش دوزكي را تماشا كرد،
سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد
و به آنهايي كه او را نميشناختند، سلام كرد
و براي آنها كه دو ستش نداشتند از ته دل دعا كرد،
او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.
او در همان يك روز زندگي كرد.
فرداي آن روز فرشتهها در تقويم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، كسي كه هزار سال زيست!"

امروز را از دست ندهيد، آيا ضمانتي براي طلوع خورشيد فردا وجود دارد!؟
فرا رسيدن رمضان مبارك!
هر چند كه حال و روز خوشي ندارم اما تعهد پزشكيم:)باعث شد اين پستو بنويسم.
اين هم خلاصه اي از مصاحبه با دکتر لیلا آزادبخت،محقق و کارشناس تغذیه مرکز تحقیقات غدد درون ریز دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی،
*روزه داران از خوردن چای پُررنگ، قهوه و کاکائو خودداری کنند.
*ممکن است افراد تصور کنند خوردن آب زیاد در سحری موجب جلوگیری از تشنگی آنان در طول روز شود، اما این تصور اشتباه است.
وی با بیان اینکه این عمل باعث رقیق شدن شیره معده و در نتیجه نفخ و اختلال در هضم میشود، توصیه کرد: روزه داران میوه و سبزیجات را به دلیل داشتن املاح و فیبر زیاد در هنگام سحر مصرف کنند تا تشنگی بر آنان غلبه نکند.
*توصیه میشود که در وعدههای سحری و افطار از پرخوری، مصرف غذاهای چرب و سرخ کردنی و غذاهای حاوی مقادیر زیاد قندهای ساده مثل قند و شکر پرهیز شود و از نوشیدن بیش از اندازه چای در وعده سحری خودداری کنند چون چای باعث افزایش دفع ادرار و از دست رفتن نمکهای معدنی که بدن شما در طول روز به آن احتیاج دارد، میشود.
*کارشناس تغذیه مرکز بهداشت خراسان رضوی توصیه کرد: بهتر است به جای برنج ساده از برنجهای مخلوط مثل سبزی پلو و رشته پلو استفاده کنید؛ چرا که باعث کامل شدن وعده غذایی، افزایش بهرهوری و افزایش ارزش غذا میشود و به دیرتر تشنه یا گرسنه شدن کمک میکند.
يك زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود.
چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود ، تصميم گرفت براي گذراندن وقت كتابي خريداري كند. او يك بسته بيسكويت نيز خريد.
او بر روي يك صندلي دسته دار نشست و در آرامش شروع به خواندن كتاب كرد.
در كنار او يك بسته بيسكويت بود و در كنارش مردي نشسته بود و داشت روزنامه مي خواند.
وقتي كه او نخستين بيسكويت را به دهان گذاشت ، متوجه شد كه مرد هم يك بيسكويت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت.
پيش خود فكر كرد: بهتر است ناراحت نشوم ، شايد اشتباه كرده باشد.
ولي اين ماجرا تكرار شد. هر بار كه او يك بيسكويت برمي داشت ، آن مرد هم همين كار را مي كرد. اين كار او را حسابي عصباني كرده بود ولي نمي خواست واكنش نشان دهد.
وقتي كه تنها يك بيسكويت باقي مانده بود ، پيش خود فكر كرد:
حالا ببينم اين مرد بي ادب چه كار خواهد كرد؟
مرد آخرين بيسكويت را نصف كرد و نصفش را خورد.
اين ديگه خيلي پررويي مي خواست!
او حسابي عصباني شده بود.
در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام كرد كه زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن كتابش را بست ، چيزهايش را جمع و جور كرد و با نگاه تندي كه به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت.
وقتي داخل هواپيما روي صندلي اش نشست ، دستش را داخل ساكش كرد تا عينكش را داخل ساكش قرار دهد و ناگهان با كمال تعجب ديد كه جعبه بيسكويتش آنجاست ، باز نشده و دست نخورده!
خيلي شرمنده شد!!
از خودش بدش آمد . . ..
يادش رفته بود كه بيسكويتي كه خريده بود را داخل ساكش گذاشته بود.
گاهي اگربا ماه صحبت كرده باشي/ ازما اگر پيشش شكايت كرده باشي
گاهي اگردرچاه مانند پدر٬آه/ اندوه مادر راحكايت كرده باشي
گاهي اگر زير درختان مدينه/ بعد از زيارت استراحت كرده باشي
گاهي اگربعد از وضو مكثي كني تا/ آيينه اي راغرق حيرت كرده باشي
درسال هاي سال دوري وصبوري/ چشم انتظاري راشفاعت كرده باشی
حتي اگربي آنكه مشتاقان بدانند /گاهي نمازي راامامت كرده باشی
یا درلباس ناشناسي در شب قدر/ ازخود حديثي راروايت كرده باشی
يا درميان كوچه هاي تنگ وخسته /نان و پنير و عشق قسمت كرده باشي
پس بوده اي و هستي و مي آيي از راه/ تاحق دل ها را رعايت كرده باشي
پس مردمك هاي نگاه ما عقيم است/ توحاضري بي آنكه غيبت كرده باشي
*نميدونم اين شعر رو قبلا كجا خونده بودم،اما يادمه انقدر بهم مزه كرده بود كه تو آرشيوم حفظش كرده بودم!
پلان دوم: *چشماتونو ببنديد و اينجايي رو كه ميگم مجسم كنيد:
يه خيابون كه توش خبري از بوق نيست!
يه خيابون كه شهرداري دور تا دورش رو درخت هاي حسابي كاشته!
يه خيابون كه يكي وايساده يه گوشه و داره ساز دهني ميزنه!آهاي!اينجا رو اشتباه مجسم نكني!پيانو نيست.فقط ساز دهنيه!از همونا كه بچه ها هم دارن!از همونا كه مجازه!
يه خيابون كه همه ي آدما لباسهاي رنگ روشن تنشونه!
يه خيابون كه همه دارن قهقهه ميزنن!همه شادن!
اين خيابون رو فكر كنم از هر 1000تاي ما يكيمون هم نتونه مجسم كنه،چه برسه به اينكه ديده باشه!*حالا دو تا خيابون بالا رو با هم تركيب كنيد!
اين خيابون رو فكر كنم از هر 1000تاي ما يكيمون ديده باشه!
من هم يكي از اون 1000تام كه چنين خيابوني رو در بيرون كشورمون ديدم.فقط ميخواستم بگم همه ي مشكلاتي كه ما داريم اونا هم دارن (خيابون اول)اما دنيا رو سخت نميگيرن!
البته اينقدر ها هم ساده نيست!حوصله ي توضيح بيشتر وربط دادن اين موضوع به مديريت كشور،فرهنگ مردم،دولت مردان،سازمان امور جوانان و......رو ندارم!
از اون حسي كه ميترسي تو آيندت نشوني نيست / به فكر پر كشيدن باش ،زمين خوردن جووني نيست /
من و تو بايد تو اين راه رد خورشيدو بگيريم
پاي اين خونه بمونيم،پاي اين خونه بميريم؟؟؟؟

پلان آخر:سر در گمم!گيج و منگ!روز تلخيست روز جوان!

نشسته مردک گدا میان کوچه با عصا
زچشم سالمش به من اشاره می کند بیا!
نگاه می کــــــنم به او به چشم خواهری ولی
همان نگاه می برد مـرا به ســـمت ناکجـــا!
دلم اسـیر می شــود به آن نگاه دلربا!
چه قسمتی!چه حکمتی!میان کوچــه مادوتــا!
ســــــلام می دهم به اوسلام می دهد به من
چه سرنوشت جالب, پســـند می کند مـرا!
زگل که کم نمی شود اگرچه شاخه بشکند!
چه کم شودزاو مگربدون چشــــــم ودست وپا!؟
میان عقل وقلب من عجب جدال می شود
به او چگونه گویمــــــــش پســــــندکرده ام تورا !؟
دوروز زندگی چــــــــرا به زیر پانهم دلم؟
چرا نگویمش که من شدم اســیر و مبتــــــــلا!
زمن که کم نمی شود اگرچـــــــه رد کند مرا
زبان حس وحال خود به رونیاورم چـــــــــــــرا !؟
دهان که بــــــــا ز می کنم به من نگاه می کند
چه لحظه ای چه حالتی چه گرگرفته ا م خـدا!
اگر زمان امـــــــان دهدبه عاشق تو جان دهد
ظلا وسکه می کند به زیر پایتان فـــــــــــــدا!
نــــــگو که پا نداری وعلیل وکــــــــــور وخســته ای
قسم به چشم سالمت! شفا دهد خدا تورا !
خلاصه می کنم سخن!که عاشقت شدم گدا !
چه شاعرانه می شود رسـیدن من وشـــــــما!!
تمام می شود سخن سکوت می کند ولی
مرا به نام کوچکم چـرا نمی کند صـــــــــــــدا ؟!
چه شــــــرم می کند زمن!چه سر به زیر و با حیا
وناگهان به یاعلی بلند می شــــود ز جــــــــا!
جـــــواب می دهد به من به احترام وبا ادب:
در این زمانه دخــترک به خنگی تو مرحـــــــــــبا!
لگد به بخــت خود نزن ,حذر کن از وصال من
به چهره ام نمی خوردکه زن گرفته ام ســـــه تا؟!
به آبروی خود قســــــــم بریدم از همه به جز
سپیده؛ یاسمن؛ سحر؛ فریده, نسترن ,صـــبآ
نصیحتی کــــــــــــــــنم تورا برادرانه مختصر
برو برای عقل خود طلب کــن از خدا شــــفا!
تواز منم گداتری که عشــــتق می کنی طلب
مزاحمم نشو دگر !برو گدا !برو گـــــــــــــدا!
پست قبلم اولش تکراری بود،این پست قراره همش تکراری باشه!
درسته که من عاشق خلق کردن و تنوع هستم،اما دلم تکرار میخواد!اینم یه حسیه برا خودش دیگه!!از تنبلیم هم نیست!!اصلا چیه؟حرفیه؟ این متنو پارسال گذشته بودم!خلاصهٔ متنی از کتاب "خدا خانه دارد" اما ۲باره بخونیدش! خیلی قشنگه:(

*روی شیشه نوشته"قیمتها شکسته شد".ما پشت ویترین صف میکشیم تا شاید چیزی را ارزانتراز آنچه مي ارزد بفروشند.هول میزنیم وازهر کدام چندتا میخریم برای روزهای مبادایی که هرگز نمی آیند.
*مردی گنجی را حراج کرده است.گنجی را بی بها میفروشد.گفته لازم نيست چيزي بدهيد يعني اگر لازم بود ما چيزي در خور اين معامله نداشتيم!گفته فقط ظرف بياوريد!"بي بها پيمانه ميکنم اگر کسي را ظرفي باشد(خطبه ۷۰ نهج البلاغه)"
*ما از کنار اين حراج بزرگ ميگذريم و ميرويم جايي که جورابي نصف قيمت باشد.با ما چه کند اين مرد که گنجي راحراج کرده ؟
وما تا ابد در تاريکي بعد ازاين نفرين دست و پا ميزنيم.

پی نوشت :شما را چه شده است که با بدست آوردن متاع اندکی از دنیا شادمان می گردید!و از متاع بسیار آخرت که از دست میدهید اندوهناک نمی شوید!( نهج البلاغه)
معناي محبت را وقتي فهميدم که کودکي خورشيد نقاشي اش را سياه ميکشيد تا آفتاب تن پدر کارگرش را نسوزاند.![]()
هر روز صبح ،هنگام طلوع خورشيد يک شير شروع به دويدن ميکند و ميداند بايد سريعتر از غزال بدود تا گرسنه نماند.
هر روز صبح ،هنگام طلوع خورشيد يک غزال شروع به دويدن ميکند و ميداند بايد سريعتر از آن شير بدود تا کشته نشود.
مهم نيست شير هستي يا غزال،
هر روز صبح هنگام طلوع خورشيد ،دويدن را آغاز کن!!
و اين هم آغاز دويدن اين اخترک!!
دقيقا يكسال پيش در چنين روزي اين جملات حكم بسم الله رو داشت براي وبلاگ من!و به همين سادگي اين اخترك ثاقب (يا همان ستاره ي كوچك ولي درخشان )گردش خود را به دور مدار دختري ساكن در كهكشان راه شيري آغاز كرد!وحالا اين ستاره يكساله شد!
تولدم مبارك!!!!!
خوندن يه تيكه هايي از شازده كوچولو اثر اگزوپري خالي از لطف نيست:

"به خاطر آدم بزرگهاست که من این جزئیات را در باب اخترکِ ب۶۱۲ برایتان نقل میکنم یا شمارهاش را میگویم چون که آنها عاشق عدد و رقماند. وقتی با آنها از یک دوست تازهتان حرف بزنید هیچ وقت ازتان دربارهی چیزهای اساسیاش سوال نمیکنند که هیج وقت نمیپرسند
«آهنگ صداش چهطور است؟ چه بازیهایی را بیشتر دوست دارد؟ پروانه جمع میکند یا نه؟» -میپرسند: «چند سالش است؟ چند تا برادر دارد؟ وزنش چهقدر است؟ پدرش چهقدر حقوق میگیرد؟» و تازه بعد از این سوالها است که خیال میکنند طرف را شناختهاند.
اگر به آدم بزرگها بگویید یک خانهی قشنگ دیدم از آجر قرمز که جلو پنجرههاش غرقِ شمعدانی و بامش پر از کبوتر بود محال است بتوانند مجسمش کنند. باید حتماً بهشان گفت یک خانهی صد میلیون تومنی دیدم تا صداشان بلند بشود که: -وای چه قشنگ!
یا مثلا اگر بهشان بگویید «دلیل وجودِ شهریارِ کوچولو این که تودلبرو بود و میخندید و دلش یک بره میخواست و بره خواستن، خودش بهترین دلیل وجود داشتن هر کسی است» شانه بالا میاندازند و باتان مثل بچهها رفتار میکنند!
اما اگر بهشان بگویید «سیارهای که ازش آمدهبود اخترک ب۶۱۲ است» بیمعطلی قبول میکنند و دیگر هزار جور چیز ازتان نمیپرسند.
این جوریاند دیگر. نباید ازشان دلخور شد. بچهها باید نسبت به آدم بزرگها گذشت داشته باشند.
اما البته ماها که مفهوم حقیقی زندگی را درک میکنیم میخندیم به ریش هرچه عدد و رقم است! چیزی که من دلم میخواست این بود که این ماجرا را مثل قصهی پریا نقل کنم. دلم میخواست بگویم: «یکی بود یکی نبود. روزی روزگاری یه شهریار کوچولو بود که تو اخترکی زندگی میکرد همهاش یه خورده از خودش بزرگتر و واسه خودش پیِ دوستِ همزبونی میگشت...»، آن هایی که مفهوم حقیقی زندگی را درک کردهاند واقعیت قضیه را با این لحن بیشتر حس میکنند......"
![]()
![]()
![]()


ديشب اين طبع، بيقرارِ شما
خواست عـرض ارادتي بكند
دست كم از دل شكستهی تان
واژههـايـم عــيادتي بــكـند
***
چشم بد دور، عمرتان بسيار
كـس نـبـيـنـد ملالـتان آقـا!
ما نمرديم خون دل بخوري
تخـت باشـد خـيالـتان آقـا!
***
چيست روباه در مصاف شير؟!
چه نيازي به امر يا گفـته؟!
تو فقط ابرويي به هم آور
ميشود خواب دشمن آشفته
***
هست خاموشيات پر از فرياد
در تو آرامشي است طوفاني
«اَلَّذي انزلَ السَّكينه» تو را
كرده سرشارِ از فراواني
***
واژههـا از لبـت تراويـدنـد
پرصلابت، پرعاطفه، پرشور
آفريدند در دل مردم
عزت، آمادگي، حماسه، حضور
***
اين حماسه همه ز يمن تو بود
گرچه از آنِ مردمش خواندي
رهـبرا! تا ابد ولي محـبوب
در دل عاشقان خود مانـدي
***
سهـم دلـدادگان تو سلـوي
قسمتِ دشمنان تو سجّـيل
رهبري نيست در جهان جز تو
كه ز امت چنين كند تجليل
***
نسل سوم چو نسل اول هست
با شعف با شعور با باور
جاري است انقلاب چون كوثر
هان! «فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَانحَر»
***
گرچه در باغ سينهات داري
لطفها، مهرها، محبتها
گفتي اما نميروي، چو حسين
تا ابد زير بار بدعتها!
***
ناگهان در نماز جمعه ی شهر
عطر محراب جمكران گل كرد
بغض تو تا شكست بر لبها
ذكر يا صاحب الزمان گل كرد
***
جان ايران! چه شد كه جانت را
جان ناقابلي گمان كردي؟!
آبروي همه مسلمانان
اشك ما را چرا درآوردي؟!
***
جسم تو كامل است، ناقص نيست
ميدهد عطر يك بغل گل ياس
دستت اما حكايتي دارد...
رَحِمَ اللهُ عَمِي العباس!
حجت الاسلام جواد محمدزمانی
اين پست رو در وبلاگ بنده ي عشق ديدم.خواندنش خالي از لطف نيست!!!