تبليغاتX
اخترک ثاقب
امان از لحظه ي غفلت كه تنها شاهدم هستي!!!!!
شما ميدونيد  بايد چه كنم؟


 اسم من چیست ؟ خدایا چه کنم ؟ یادم نیست!

! امشب آماده شدم تا چه کنم ؟ یادم نیست 


 

من که همسایه نزدیک شقایق بودم

 

پاشدم آمدم اینجا چه کنم ؟ یادم نیست! 


 

من چرا از تو بریدم و چرا برگشتم ؟

 

و بنا شد که دلم را چه کنم ؟ یادم نیست! 


 

من نشانی دل در به درم را خوانم

 

از تو پرسیده ام ، اما ، چه کنم ؟ یادم نیست! 


 

این نوشته غزل کیست که من میخوانم ؟

اسم او چیست ؟ خدایا چه کنم ؟ یادم نیست!


 

+ نوشته شده در  شنبه 30 شهریور1387ساعت 23:32  توسط ثاقب  | 

هر تولد آغاز يك دوراهي است!!
ديروز تولد يه دوست گوگول بود!من يادم بود ها اما خودم رو مد شادي و اين حرفا نبودم!!!اما حالا به مدد همين دوست سر خوش و سر دماغم!!البته هنوز مشكلم حل نشده ها ولي همين كه درست بدوني دردت چيه خودش نصف راهه!!شايدم نصف بيشتر راه!!
تازه برا تولدش بهش اس ام اس هم زدم ولي خودش كه تكذيب ميكنه!!چرا ؟نميدونم!!:)
همه ي اين گلها كه قبلا هم ديده و ميدونم دوستشون داره تقديم به آماتيس!




*ميتونم به جاي اين كه  براي تولدت يه دسته گل تقديمت كنم ، يه آينه برات بخرم كه هر وقت توش نگاه كردي قشنگ ترين گل دنيا رو ببيني!!



+ نوشته شده در  دوشنبه 25 شهریور1387ساعت 2:41  توسط ثاقب  | 

گلایه

 



"من گشنمه" گارسون! "پلو سوسمار" لطفن

"شیرشتر" با طعم زهر مار لطفن

 

"ویسکی" بده گارسون! هوای رقص دارم

مطرب بخوان ! مطرب بزن گیتار لطفن

 

...و مرد با خود گفت:"خیلی ساده هستی "

دور و بر خود را بکش دیوار لطفن!

 

یک گوشه از یک رستوران نسبتن شیک

هی آب میشد یک نفر – یک مرد...چیک...چیک...

 

یک مرد خاکی، نم- نمک ، در کوچه می ریخت

توی دهان بچه ها آلوچه می ریخت !

 

افتان و خیزان ، مثل یک موسیقی رپ

یک مرد توی کوچه ی سرد علی چپ ...

 

(خرده حسابی داشت با او ... با خودش ... با ...

با چرتکه سهم خودش از زندگی را ...)

 

توی پرانتز می شود مردی که دارد ...

اعصاب شعرم خرد شد ...

سیگار لطفن ...

 

بازیگر خوب رل هیچی بزرگم !

آهای دنیا ! هدیه ی اسکار لطفن

 

من حرف دارم با همه... اصلن ولش کن ...

لطفن کمی ...

لطفن طناب دار ... لطفن ...

 شیراز– محمد قائدی

                                                           مجموعه در دست چاپ

                                                              " مانیفست عبور"

 
+ نوشته شده در  یکشنبه 24 شهریور1387ساعت 14:22  توسط ثاقب  | 



به اين روزا ميگن روزاي مثبت انديشي!!البته خارجكي ها ميگن اما چون روز باحاليه و با روحيه ي مسلمون جماعت بيشتر جوره (!!!!) ما هم ازش استقبال ميكنيم!!
خدا وكيلي تو اين ماه رمضون خدا رو خوش مياد كه انقدر بد انديش و بد بين و بدخلق و بدذات و بد جنس و ..........و خلاصه انقدر بد باشيم؟
اگه ميگيد دست خودتون نيست و شيطون نا رفيق گولتون ميزنه و 1000تا بهونه ي ديگه بايد خدمتتون عرض كنم اين روزها  اين حرفا تو گوش وجدانتون نميره.
چون جناب شيطان خان لعين توي ماه مبارك دست و بالش به قفل و زنجيره و نميتونه بياد دنبال ما رفقاي قديميش!!
بعدشم كه فكركردي چه خبره آخه؟دنيا 2روزه بابا !!تازه اين دو روز هم مسخره بازيه! خود خدا ميگه دنيا "لهو و لعب"ه!!
پس يه نفس عميق بكشيد و باور كنيد كه "پايان شب سيه سپيد است" و"در نوميدي بسي اميد است"
امام علي عليه السلام هم ميفرمايند كه
"غصه ي فرداي نيامده را بر امروزت تحميل مكن وبار انرا بي جهت سنگين ننما" و

"دلهاي خود را به آنچه از دست رفته مشغول نسازيد"
و

"از سختي و گرفتاري غمگين مشو!طلا با آتش، ناب ميشود"

وبه قول امام عسگري
" هيچ رنجي نيست مگر اينكه رحمتي در آن پنهان شده است".




*خيلي دردناكه كه 2بار يه پست رو بنويسي ويادت بره ثبت موقت كني و براي بار سوم بشيني و با زبون روزه(!!!) تايپش كني!!!اما چون قراره +انديش باشي نق نميزني و دوباره از اول مينويسي!!:(

*هر وقت نااميد شدي برو تو كوه و فرياد بزن "آيا اميدي هست؟" خواهي شنيد "....هست....هست....هست "
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت 19:13  توسط ثاقب  | 

اگر ميزبان مهماني باشكوهي بوده باشيد،نسبت به مهمانها احساسات متفاوتي داريد.
  • بعضي ها انقدر برايتان كم ارزشند كه چه بيايند چه نيايند شما متوجه نمي شويد.چندان مهم نيستند و حتي با اكراه دعوتشان كرده ايد.
  • بعضي ها را به رسم ادب دعوت مي كنيد و خوشحال ميشويد اگر بيايند .اما اگر هم نيايند مهماني هم چنان به شكوه خود باقي است.
  • اما بعضي مهمانها......
اول همه دعوت شده اند.آنقدر آمدنشان مهم است كه حاضريد روز مهماني را برايشان جا به جا كنيد.
آنقدر حضورشان مهم است كه مدام چشم دوخته ايد به در تا گرمترين استقبال ها را ازاو به عمل آوريد.
آنقدر ارزشمندند كه همه را رها ميكنيد.كنار او مي نشينيد .گل ميگوييد و گل ميشنويد.
 و اگر نيايند كوفتتان ميشود.



فقط چند ثانيه فكر كنيد
شما جزو كدام گروه ازمهمانان ضيافت با شكوه خدا هستيد؟
براي يك مهماني با شكوه خود را به آب وآتش ميزنيد.از مو و لباس و ناخن و.....هرچي كه بگيد از مدتي قبل برنامه داريد.يعني صاحب اين ضيافت نعوذ باالله ارزشش را ندارد؟
فكر كنيد ببينيد چه لباسي،چه مدل مويي وچه ظاهري مناسب است؟
اگر تلاش نمي كنيد خود دانيد.حداقل چند ثانيه فكر كنيد.
او ارزش چند ثانيه را دارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 شهریور1387ساعت 2:0  توسط ثاقب  | 


ماه بيداري دل‌هاست چرا ما نرويم؟
مجلس عاطفه برپاست چرا ما نرويم؟

كرده دعوت همه را بر در احسان و كرم
سفره عشق مهياست چرا ما نرويم؟

عاشقان را هدف و جاه و مقامي دگر است
رتبه و مرتبه بالاست چرا ما نرويم؟

فصل ميهماني گل‌هاست به گلزار خدا
باغبان منتظر ماست چرا ما نرويم

درك شبهاي دعا، نغمه داودي صبح
صوت تكبير چه زيباست چرا ما نرويم؟

مسجد آراسته بر عطر حديث و صلوات
منبر و موعظه برپاست چرا ما نرويم؟

ديده منتظران همچو كوير تشنه
غرق زيبايي درياست چرا ما نرويم؟

تا به كي پشت در بسته غفلت خفتن
آن سوي پنجره پيداست چرا ما نرويم؟

گرچه گم كرده رهيم از پي آزادي خود
جاده نور هويداست چرا ما نرويم؟

شب «قدري» كه برابر به هزاران ماه است
قدر عالم همه آنجاست چرا ما نرويم؟

هركه دل داد، به امواج مناجات خدا
همچون آيينه مصفاست چرا ما نرويم؟

چشم بر هم بزني ماه خدا مي‌گذرد
فرصت امشب و فرداست چرا ما نرويم؟




+ نوشته شده در  یکشنبه 10 شهریور1387ساعت 19:2  توسط ثاقب  | 

شکسپیر : بجای تاج گلی که بعد از مرگم برای تابوتم می آوری ، شاخه ای از همان را امروز به من هدیه کن....

 

 


 

شکسپیر : فراموش کن چیزی را که نمی توانی بدست بیاوری و بدست بیار چیزی که نمی توانی فراموش کنی

(هماهنگی این تصویر با متنشو حال کردین؟؟)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 شهریور1387ساعت 1:40  توسط ثاقب  | 


چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی

                                 چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی

خـلـیـل آتـشـین سخن، تبــر به دوش، بت شـکن

                                 خدای ما دوباره سنگ وچوب شد نیامدی

برای مـا که خسـته ایم و دل شکسـته ایم نه

                                 ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی

تمـام طـول هـفـته را در انتظار جمعه ام

                                دوباره صبح،ظهر، نه غروب شد نیامدی

+ نوشته شده در  جمعه 1 شهریور1387ساعت 13:8  توسط ثاقب  |