تبليغاتX
اخترک ثاقب
امان از لحظه ي غفلت كه تنها شاهدم هستي!!!!!
سلام خدمت بر وبچ.بابا بد عادت شديدها!هنوز يك ماه نشده اپ كردم!!!!!!راستش درگير دانشگاه بودم.كل اين هفته هم تا نصف شب درگير يه جشنواره بودم.جشنواره ي كودك،ايمني،حمل و نقل.توي پارك ترافيك تهران!!جاي همه خالي!اگه وقت كردم چندتا عكس براتون ميذارم!!البته عكسهاي "پرتقالي توپول"و"حوض فيروزه"و "مشكي روشن" حتما قشنگتره!نه اينكه اونا عكاساي بهتري باشن ها!نه!دوربينهاي بهتري دارن !فقط همين!(به نظرتون من ادم حسودي ام؟؟؟)

كلي گشتم تا عكساي متناسب گير بيارم!ببينيد:

يه روز يكي داشته از كنار ريل قطار ميگذشته يهو ميبينه كوه ريزش كرده يه قطار هم داره مياد زود لباسشو در مياره و آتيشش ميزنه بعد كه قطار مي ايسته يه نارنجك ميندازه جلوي قطار همه مسافراش ميميرن طرفو ميبرن كلانتري پليسه ميپرسه قطارو نيگر داشتي حالا اون نارنجكو چرا انداختي؟ ميگه:والا من از بچگي هميشه دهقان فداكارو با حسين فهميده عوضي مي گرفتم!

 

 

 بچه:بابا نقاشیم قشنگه؟

بابا:اره عزیزم .حالا چی کشیدی؟

_یه گاو که داره علف می خوره

_پس علفش کو؟

_گاوه خورد تمام شد

_پس گاوه کو؟

_علف خورد رفت.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 مهر1387ساعت 15:50  توسط ثاقب  | 

 رمضان ميرود و ميبرد از كف دل ما  
انكه يك ماه صفا يافت از او محفل ما

رمضان رفت و دريغا كه به امضا نرسد
طاعت ناقص ما و روزه ي ناقابل ما


     

كلي دلم گرفته!
ميام توي وبلاگم و يه راست ميرم ببينم كي آپ كرده تا بهش عرض ارادت كنم!يه عالم براي "مختش" و"بنده ي عشق" كامنت ميذارم .اما هر دفعه با پيغام "امكان درج نظر براي شما وجود ندارد" مواجه ميشم!
دلم بيشتر ميگيره!
پس من چه جوري سر خودمو گرم كنم ؟ يادم ميفته چند وقتيه شمايل وبلاگ خودمو نديدم!روي " مشاهده ي وبلاگ " كليك ميكنم و با بي ميلي منتظر ميمونم!اما.......
خشكم ميزنه وقتي چشمم ميفته به قالب وبلاگم .ناخوداگاه دعايي كه اين ايام لوگوي وبلاگم بود رو ميخونم!
"رمضان كريم" با رنگي آبي و نوشته ي بالاش كه "امان از لحظه ي غفلت......"
 دستام شروع ميكنه به لرزيدن.اون قدر كه براي چند لحظه اي از تايپ كردن منصرف ميشم!بر ميگردم و چند تا پست آخر "
مختش" رو ميخونم!حالا گلوم بار ش يه بغض لعنتيه!
 حالا ديگه حوصله ام سر نرفته!
حالا ديگه نه تنها منتظر مهمون نيستم بلكه آرزو ميكنم كاش تنها بودم و بلند بلند گريه ميكردم!كاش كسي نبود و ميرفتم تو حياط و زير اين نم نم بارون بلند بلند با خدا حرف ميزدم!اسمون هم ناراحته!آخه امشب يه سري از درهاش بسته ميشه!آخ كه آسمون متحمل چه غم بزرگيه!!دلم پوسيد بس كه اروم و بي صدا باخدا حرف زدم و مراقب اشكام بودم كه نكنه يكي ببينه!ما ادما همينطوريم!!حواسمون به همه هست جز خودمون و خداي خودمون!!!
اومده بودم قالبمو عوض كنم!آخه رمضان تموم شد!اما انگار همه ي دنيا آوار شد رو سرم!ما آدما آدم بشو نيستيم!مشكل همينه!هنوز يه روز نگذشته قالب جديد رو ميندازيم دور و بر ميگرديم سر جاي اولمون!
قرانا رو ميچينيم تو قفسه ها و حالا با خيال راحت غيبت ميكنيم .
حالا ديگه چشمام خيسه!ادما برام مهم نيستن!
حالا ديگه دلم ميلرزه!خيلي بيشتر از دستام!
نكنه صاحب خونه از رفتنم خوشحاله؟نكنه اصلن هنوز رام نداده؟
همه چي دست به دست هم ميده!مختش يه لينك برام گذشته"بياين بريم مدينه"
ياد سفرم ميفتم!يكي از همسفري هام همين الان اس ام اس ميزنه و عيد رو تبريك ميگه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
آخرش ميگه "بذار بيايم مدينه"!!دلم برا سالهاي پيش تنگ ميشه!اره!انگار هر چي بزرگتر ميشيم قدمون آب ميره!!

خدايا به دادمون برس!

اين شعر داره تو گوشم فرياد ميكشه:

من و انتظار و كابوس تنهايي
من وحس اينكه هر لحظه اينجايي
دارم اينه ها رو گم ميكنم كم كم
تو رو هر طرف رو ميكنم ميبينم
نگو از تو چشمام چيزي نميخوني
تو كه هر لحظه حالم رو ميدوني
.
.
دارم از خودم با فكر تو رد ميشم
دارم عاشقي رو با تو بلد ميشم
.
.
منو رها كن از اين فكر تنهايي!!!



 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 مهر1387ساعت 22:20  توسط ثاقب  | 



گاهي دلم براي شيطان ميسوزد!!انگار اين روزها بيخودي دست و پايش را به زنجير كشيده اند!!!
خدا وكيلي يه لحظه فكر كنيد:

وقتي دست و پاي شيطون بسته باشه يعني نميتونه دنبال كسي راه بيفته و تو گوشش زمزمه كنه!!
يعني اگه من و شما گناهي ميكنيم خودمون ميدويم دنبال شيطون!!

يعني همه مبتلا شديم به قصه ي دردناك آدمي به نام "بلعم باعورا"!!


اين ماهم تموم شد!!خدايي شيطان چقدر در گمراهي من وشما نقش داره؟بيخود نيست كه ميگن دشمن ترين دشمن انسان،نفس اماره ي اونه!!
نه؟
+ نوشته شده در  سه شنبه 9 مهر1387ساعت 2:44  توسط ثاقب  |