
بچه:بابا نقاشیم قشنگه؟
بابا:اره عزیزم .حالا چی کشیدی؟
_یه گاو که داره علف می خوره
_پس علفش کو؟
_گاوه خورد تمام شد
_پس گاوه کو؟
_علف خورد رفت.

انكه يك ماه صفا يافت از او محفل ما
رمضان رفت و دريغا كه به امضا نرسد
طاعت ناقص ما و روزه ي ناقابل ما
كلي
دلم گرفته!
ميام توي وبلاگم و يه راست ميرم ببينم كي آپ كرده تا بهش
عرض ارادت كنم!يه عالم براي "مختش" و"بنده ي عشق" كامنت
ميذارم .اما هر دفعه با پيغام "امكان درج نظر براي شما وجود ندارد" مواجه ميشم!
دلم بيشتر ميگيره!
پس من چه جوري سر خودمو گرم كنم ؟ يادم ميفته چند وقتيه
شمايل وبلاگ خودمو نديدم!روي " مشاهده ي وبلاگ " كليك ميكنم و با بي
ميلي منتظر ميمونم!اما.......
خشكم ميزنه وقتي چشمم ميفته به قالب وبلاگم .ناخوداگاه
دعايي كه اين ايام لوگوي وبلاگم بود رو ميخونم!
"رمضان كريم" با رنگي آبي و نوشته ي بالاش كه
"امان از لحظه ي غفلت......"
دستام شروع ميكنه به لرزيدن.اون قدر كه براي چند
لحظه اي از تايپ كردن منصرف ميشم!بر ميگردم و چند تا پست آخر "مختش" رو
ميخونم!حالا گلوم بار ش يه بغض لعنتيه!
حالا ديگه حوصله ام سر نرفته!
حالا ديگه نه تنها منتظر مهمون نيستم بلكه آرزو ميكنم
كاش تنها بودم و بلند بلند گريه ميكردم!كاش كسي نبود و ميرفتم تو حياط و زير اين
نم نم بارون بلند بلند با خدا حرف ميزدم!اسمون هم ناراحته!آخه امشب يه سري از درهاش
بسته ميشه!آخ كه آسمون متحمل چه غم بزرگيه!!دلم پوسيد بس كه اروم و بي صدا باخدا
حرف زدم و مراقب اشكام بودم كه نكنه يكي ببينه!ما ادما همينطوريم!!حواسمون به همه
هست جز خودمون و خداي خودمون!!!
اومده بودم قالبمو عوض كنم!آخه رمضان تموم شد!اما انگار
همه ي دنيا آوار شد رو سرم!ما آدما آدم بشو نيستيم!مشكل همينه!هنوز يه روز نگذشته
قالب جديد رو ميندازيم دور و بر ميگرديم سر جاي اولمون!
قرانا رو ميچينيم تو قفسه ها و حالا با خيال راحت غيبت
ميكنيم .
حالا ديگه چشمام خيسه!ادما برام مهم نيستن!
حالا ديگه دلم ميلرزه!خيلي بيشتر از دستام!
نكنه صاحب خونه از رفتنم خوشحاله؟نكنه اصلن هنوز رام
نداده؟
همه چي دست به دست هم ميده!مختش يه لينك برام
گذشته"بياين بريم مدينه"
ياد سفرم ميفتم!يكي از همسفري هام همين الان اس ام اس
ميزنه و عيد رو تبريك ميگه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
آخرش ميگه "بذار بيايم مدينه"!!دلم برا سالهاي
پيش تنگ ميشه!اره!انگار هر چي بزرگتر ميشيم قدمون آب ميره!!
خدايا
به دادمون برس!
اين
شعر داره تو گوشم فرياد ميكشه:
من و انتظار و كابوس تنهايي
من وحس اينكه هر لحظه اينجايي
دارم اينه ها رو گم ميكنم كم كم
تو رو هر طرف رو ميكنم ميبينم
نگو از تو چشمام چيزي نميخوني
تو كه هر لحظه حالم رو ميدوني
.
.
دارم از خودم با فكر تو رد ميشم
دارم عاشقي رو با تو بلد ميشم
.
.
منو رها كن از اين فكر تنهايي!!!

