تبليغاتX
اخترک ثاقب
امان از لحظه ي غفلت كه تنها شاهدم هستي!!!!!
آیا میدانستید كه اگر یك ماهی قرمز را در یك اتاق تاریك قرار دهید، كم كم رنگش سفید می‌شود

آیا میدانستید كه هیچوقت نمیتوانی با چشمان باز عطسه كنی  
          
 
 آیا میدانستید كه تعداد انسان‌هایی كه به وسیله خر كشته می‌شوند، از انسان‌هایی كه در سانحه هوایی می‌میرند بیشتر است




آیا میدانستید كه چشم‌های ما از بدو تولد همین اندازه بوده‌اند، اما رشد دماغ و گوش ما هیچ‌وقت متوقف نمی‌شوند


آیا میدانستید كه وقتی مگس بر روی یك میله فولادی می‌نشیند، میله فولادی به اندازه دو میلیونیم میلیمتر خم می‌شود




آیا میدانستید كه تنها حیوانی كه نمی‌تواند شنا كند، شتر است
 

آیا میدانستید كه قد انسان تا 20، 25 سالگی و گاها 40 سالگی بلند می‌شود و از چهل سالگی به بعد، قد انسان هر دو سال حدود 6 میلی‌متر كوتاه می‌شود

آیا میدانستید كه فقط با از دست دادن یك درصد از آب بدن، احساس تشنگی می‌كنیم!


آیا میدانستید كه تنها قسمت بدن كه خون ندارد، قرینه چشم است 


 

آیا میدانستید كه شتر در 3 دقیقه 95 لیتر آب می‌خورد


 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 آبان1387ساعت 22:0  توسط ثاقب  | 


زائري باراني ام آقا به دادم ميرسي؟
بي پناهم ،خسته ام ،تنها،به دادم ميرسي؟
گرچه آهو نيستم اما پر از دلتنگي ام
ضامن چشمان آهوها به دادم ميرسي؟
من دخيل التماسم را به چشمت بسته ام
هشتمين دردانه ي زهرا به دادم ميزسي؟


*وقتي كه بچه بودم به تبعيت از بزرگترا منم ميگفتم "السلام عليك يا غريب الغربا".
نميدونستم اين لقب براي چيه؟هيچي رو برام تداعي نميكرد !
بزرگتر هم كه شدم نفهميدم كه چرا به امام رضا ميگن  غريب الغربا!
اما حداقل اين واژه ها برام معنا پيدا كرد!اون هم دقيقا اولين شبي كه بقيع رو زيارت كردم!
ميدونم همتون شنيديد قصه ي تلخ غربت مدينه رو!اما تا نبينيد .....


نميدونم اين شعرو شنيديد يا نه!اما انقدر صميمي خونده ميشه كه دل ادمو ميبره!

"كاشكي آهويي بودم دل به نگاهت مي سپردم
يا كبوتري كه از دستاي تو دونه ميخوردم
توي آسمون چشمات پر و بالي وا ميكردم
از الان تا آخر عمر يا رضا رضا ميكردم
وقتي كه دلم گرفته،تويي آروم و قرارم
تو ميشي سنگ صبورم،من ميشم ابر ومي بارم
ميشينم يه گوشه ي صحن،دل رو ميسپرم به دريا
چه بهشت باصفايي ،پر از عطر ياسه اينجا
...
+ نوشته شده در  یکشنبه 19 آبان1387ساعت 19:45  توسط ثاقب  | 

توي 2-3 تا پست قبل يادتونه گفتم درگير يه جشنواره بودم؟
اينم عكساش!
اولش نذاشتم چون عكساي خوبي ندارم!!اما از بين همين هام يه چيزايي دستگيرتون ميشه!شرمنده!!


محسن افشاني !!مهمون تقريبا ويژه ي جشنواره!!
به ادامه مطلب هم سر بزنيد!

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 آبان1387ساعت 23:17  توسط ثاقب  | 




روز دختر رو به همه ي دختراي عزيز و دوست داشتني

و مهربون و نازنين و جيگر و ملوس و ناز و باصفاي

ايروني تبريك ميگم!!

ايشالله عروسيتون!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


درگوشي:ميگم چرا پسرا روز ندارن؟؟؟


 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 آبان1387ساعت 19:35  توسط ثاقب  | 


اولا اون بالا رو نگاه كنيد!همون كه نوشته راست يا چپ! ديدين؟
از بس كه از اين ايميل برام اومده دارم بالا ميارم!! گير داده كه در وبلاگ خود نظر سنجي كنيد.منم برا اينكه تنوعي باشه ،يكيش رو انتخابيدم!بالاخره دكتري گفتن!
به حال من فرقي نداره!!!خودتون يكيشو انتخاب كنيد و به جمعيت نظردهندگان بپيونديد!همينطوري برا اينكه احساس كنيد تو اين جامعه كسي هستين و نظرتون مهمه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


دوما متاسفانه يا شايدم.....نه !همون متاسفانه !!قالبمو به حالت عادي بر گردوندم!!!
اگر كسي قالبي سراغ داره كه به ستاره و سياره و اخترك و... مياد حتما مارو مستفيض كنه!!مخلصيم!

* اينجانب كلي گشتم.كلي هم قالب گير اوردم كه تو مايه هاي ستاره و...بود اما زمينه ي همش يك دست مشكي بود!!!دوس نداشتم!برا همين تصميم گرفتم هي قالب عوض كنم!دوس دارم!حرفيه؟؟؟ اين قالب چطوره؟اگه دوس ندارين بگيد عوضش كنم!هدف ما جلب رضايت شماست!
دوس دارم !شما هم قالب دارين؟زود بيارين!!
+ نوشته شده در  شنبه 4 آبان1387ساعت 22:9  توسط ثاقب  | 

يک برنامه‌نويس و يک مهندس در يک مسافرت طولانى

هوائى کنار يکديگر در هواپيما نشسته بودند. برنامه‌نويس

رو به مهندس کرد و گفت: مايلى با همديگر بازى کنيم؟

مهندس که مي‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست

و رويش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى

خودش کشيد. برنامه‌نويس دوباره گفت: بازى

سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما يک سوال مي‌پرسم و اگر

شما جوابش را نمي‌دانستيد ۵ دلار به من بدهيد. بعد شما از

من يک سوال مي‌کنيد و اگر من جوابش را نمي‌دانستم من ۵

دلار به شما مي‌دهم. مهندس مجدداً معذرت خواست و

چشمهايش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. اين بار،

برنامه‌نويس پيشنهاد ديگرى داد. گفت: خوب، اگر شما

سوال مرا جواب نداديد ۵ دلار بدهيد ولى اگر من نتوانستم

سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما مي‌دهم. اين

پيشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضايت داد که با

برنامه‌نويس بازى کند.

 

برنامه‌نويس نخستين سوال را مطرح کرد: «فاصله زمين تا

ماه چقدر است؟» مهندس بدون اينکه کلمه‌اى بر زبان آورد

دست در جيبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نويس داد. حالا

نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چيست که وقتى از

تپه بالا مي‌رود ۳ پا دارد و وقتى پائين مي‌آيد ۴ پا؟»

برنامه‌نويس نگاه تعجب آميزى کرد و سپس به سراغ

کامپيوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن

را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طريق مودم بيسيم

کامپيوترش به اينترنت وصل شد و اطلاعات موجود در

کتابخانه کنگره آمريکا را هم جستجو کرد. باز هم چيز

بدرد بخورى پيدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست

الکترونيک فرستاد و سوال را با آنها در ميان گذاشت و با

يکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.

بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بيدار کرد و ٥٠

دلار به او داد. مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رويش

را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامه‌نويس بعد از کمى

مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه

بود؟» مهندس دوباره بدون اينکه کلمه‌اى بر زبان آورد

دست در جيبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نويس داد و رويش را برگرداند و خوابيد ... 


+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 آبان1387ساعت 19:5  توسط ثاقب  |