تبليغاتX
اخترک ثاقب
امان از لحظه ي غفلت كه تنها شاهدم هستي!!!!!

زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه‌اى
که دامادهایش به او دارند را ارزیابى کند.یکى از دامادها را به خانه‌اش دعوت
کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مى‌زدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز
خورده و خود را درون استخر انداخت.دامادش فوراً شیرجه رفت توى آب و او را نجات
داد.فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠۶ نو جلوى پارکینگ خانه داماد بود و روى شیشه‌اش
نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و
این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توى آب وجان مادر زن را نجات داد.داماد دوم هم
فرداى آن روز یک ماشین پژو ٢٠۶ نو هدیه گرفت که روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادرزنت» نوبت به داماد آخرى رسید. زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت.امّا داماد از جایش تکان نخورد.او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم. همین طور
ایستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مُرد.


فردا صبح یک ماشین بى‌ام‌و کورسى آخرین مدل جلوى پارکینگ خانه داماد سوم بود که روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! ازطرف پدر زنت»!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 آذر1387ساعت 22:57  توسط ثاقب  | 

*اين هفته اولين روزهاي كاراموزيم تو بيمارستان بود.تجربه ي جالبي بود.ادم ميفهمه كه اگه به ازاي هر نفس1000بار هم شكركنه باز هم بنده ي بي وفائيه!!



**صبح جمعه اولين بيمارم عمرشو داد به شما!!به همين سادگي!!!



***اول همتون يه سرفه بكنيد بعد بقيه شو بخونيد!!

سرفه كرديد؟؟خوب بكنيد ديگه!!!

حالا بخونيد:

امروز رفتيم NICU يعني اي سي يوي نوزادان:( يه نوزاد جلوي چشماي ما تموم كرد!و همونجا جلوي چشماي ما بعد از 2دقيقه با يه سرفه ي اروم احيا شد!و حالا زنده اس!!

رفقا!گاهي مهلتمون فقط به اندازه ي يه سرفه است!!به همين سادگي!!




*
***امروزساعت2  يه اقاي جوون خندون اومد ملاقات خانومش كه زايمان كرده!عكس اون يكي بچشو به همه نشون ميداد واز شيريني هاي اين دختر ميگفت!خداوكيلي يه فرشته بود!وحالا كلي ذوق ميكرد كه برادر دار شده!!
اما....
اما همونجا جلوي چشماي ما بهش خبر دادن كه جواب آزمايش اومده و پسرك تازه واردشون "عقب مونده ي ذهني"يا همون "منگله"!!

امروز ساعت3يه اقايي كه مطمئن نيستم پير بود يا شكسته شده بود گريون از در ميرفت بيرون و به اين جمله ي پرستار كه با خشونت ميگفت :"غصه نداره كه!بهتون اموزش نگهداري از بچه ي منگل رو ميدن!
سازمانها حمايتتون ميكنن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!"
پوزخند ميزد!!

به همين سادگي!



*****امروز يه خانم ملاقاتي نداشت!!چون دختر زاييده بود و شوهرش ولش كرده بود!

به همين سادگي!!


******رفقا امروز ........
 امروز يه روز بود مثل بقيه ي روزا! و ما بي خبرانيم!!


* هر وقت توي زندگي به يه در بزرگ رسيدي که روش يه قفل بزرگ بود

نترس و نا اميد نشو!!!

چون اگه قرار بود باز نشه جاش يه ديوار ميذاشتن !!

به همين سادگي!!


قرن بي تفاوتيهاست....
قرن گريه در سوگ خدا
بريد اينجا و كامل گوش بديد:http://akbarmf.blogspot.com/2008/11/blog-post_6781.html




+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 آذر1387ساعت 22:0  توسط ثاقب  |