تبليغاتX
اخترک ثاقب
امان از لحظه ي غفلت كه تنها شاهدم هستي!!!!!

دانشجویی پس از اینکه در درس منطق نمره نیاورد به استادش گفت: قربان، شما واقعا چیزی در مورد موضوع این درس می دانید؟استاد جواب داد: بله حتما. در غیر اینصورت نمیتوانستم یک استاد باشم.

دانشجو ادامه داد: بسیار خوب، من مایلم از شما یک سوال بپرسم ،اگر جواب صحیح دادید من نمره ام را قبول میکنم در غیر اینصورت از شما میخواهم به من نمره کامل این درس را بدهید.

استاد قبول کرد و دانشجو پرسید: آن چیست که قانونی است ولی منطقی نیست، منطقی است ولی قانونی نیست و نه قانونی است و نه منطقی؟
استاد پس از تاملی طولانی نتوانست جواب بدهد و مجبور شد نمره کامل درس را به آن دانشجو بدهد.

...
بعد از مدتی استاد با بهترین شاگردش تماس گرفت و همان سوال را پرسید. و شاگردش بلافاصله جواب داد:
قربان شما 63 سال دارید و با یک خانم 35 ساله ازدواج کردید که البته قانونی است ولی منطقی نیست.

همسر شما یک معشوقه 25 ساله دارد که منطقی است ولی قانونی نیست.

و این حقیقت که شما به معشوقه همسرتان نمره کامل دادید در صورتیکه باید آن درس را رد میشد نه قانونی است و نه منطقی !!!!!!!!!!!!!!!


+ نوشته شده در  جمعه 28 فروردین1388ساعت 14:6  توسط ثاقب  | 


امروز تولدمه! ۱۹ فروردین سال۱۳۸۸!۸۸ یعنی‌ همون سالی‌ که از بچگی‌ انتظارشو می‌کشیدم!سالی‌ که آغاز دوران جوانیمه!آغاز سن ۲۰ سالگی!اما این بغض لعنتی نمیذاره که خوشحال باشم!

هر چی‌ فکر می‌کنم میبینم به همه چیزایی که می‌خواستم رسیدم اما باز هم دلم ابریه!

اما من مدتیه مثل بقیه زندگی‌ نمیکنم.متن زیر رو بخونید.اعتقادات قلبی منه!!فکر کنم دوستام این پست رو خوب درک کنن!

برای یک بار هم که شده دیوارهاتون رو بشکنید تا بفهمید زندگی‌ یعنی‌ چی‌!!

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
اگر تن به سفر‌هایی‌ که مطمئنی کسل کنندس ندی!!!!!!!!

اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
زمانی كه خودباوری را در خودت بكشی، 

وقتی نگذاری دیگران به تو كمك كنند.

وقتی‌ در جمع خجالت نکشی


به آرامی آغاز به مردن می‌كنی

اگر برده‏ی عادات خود شوی،
اگر همیشه از یك راه تكراری بروی

اگر روزمرّگی را تغییر ندهی

اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،

یا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.



 
به آرامی آغاز به مردن می‌كنی

اگر اتاقت رو همونجوری که دلت می‌خواد تزیین نکنی‌ (حتی اگه همه باهات مخالفن)

اگر هنگامی كه با شغلت،‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نكنی،

اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای رویاها نروی،

اگر به خودت اجازه ندهی

كه حداقل یك بار در تمام زندگی‏ات
ورای مصلحت‌اندیشی بروی
.. . .
-
امروز زندگی را آغاز كن

* نقاب عاقل بودن رو بیخیال شو *
اگه بخوای عاقلانه زندگی‌ کنی‌،دیوونه میشی‌ رفیق!

(عاقل به کنار جوی پی پل می گشت

دیــــــوانه پابرهنــه از رود گــذشــت!)

امروز مخاطره كن!

امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بمیری!

هرگز به انتهای جاده چشم مدوز. آخر همه جاده ها نادیدنی و گنگ است. به جای آن کناره های جاده را نظاره کن. جایی که الان در آن قرار داری

نقطه ی‌ای به نام مقصد وجود ندارد.مقصد هم،مسیر است.

رسیدن به مقصد یعنی‌ آغاز یک مسیر جدید!!

MASIR AZ MAGHSAD MOHEMTAR AST!

AZ MASIR LEZZAT BEBAR!DAR MAGHSAD CHIZI DAR ENTEZARE TO NIST

!

JUST ENJOY YOUR LIFE

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 فروردین1388ساعت 23:49  توسط ثاقب  | 


عروسي‌ عيد بود

 

عروسي‌ عيد بود و عيد، عروسي‌ بود با دامني‌ از سبزه‌ و چارقدي‌ از شكوفه‌هاي‌ صورتي‌ سيب. دف‌ مي‌زد و مي‌خنديد و هلهله‌ مي‌كرد و مي‌آمد.
ما گوشه‌اي‌ از دامن‌ عيد را گرفتيم‌ و پا كوبيديم‌ و دست‌ افشانديم‌ و نمي‌دانستيم‌ كه‌ هميشه‌ گوشه‌ ديگر را شيطان‌ گرفته‌ است. او هم‌ دف‌ مي‌زد. او هم‌ مي‌خنديد و هلهله‌ مي‌كرد.
شيطان‌ خاطرخواه‌ شلوغي‌ است. دلباخته‌ هياهو. در سكوت‌ و در خلوت‌ او را خواهي‌ شناخت. در شلوغي‌ اما گم‌ مي‌شود. پشت‌ هياهو خود را پنهان‌ مي‌كند.
عروسي‌ عيد بود، شيطان‌ مي‌زد و مي‌رقصيد و نقل‌ و نبات‌ فراموشي‌ روي‌ سرمان‌ مي‌ريخت.
و همين‌ شد كه‌ يادمان‌ رفت...
آدم‌ها كه‌ غوغا مي‌كنند، فرشته‌ها ساكت‌ مي‌شوند. زمين‌ كه‌ پر هياهو شود، آسمان‌ سوت‌ و كور مي‌شود. خانه‌ها كه‌ پر از ازدحام‌ باشد، قلب‌ها خالي‌ خواهد شد.
عروسي‌ عيد بود. كوچه‌ها شلوغ، كوچه‌ها پر از رفت‌ و آمد. خانه‌ها شلوغ. خانه‌ها پر از بازديد.
رفتيم‌ و آمديم. هديه‌ داديم‌ و عيدي‌ گرفتيم. احوال‌ پرسيديم‌ و پيغام‌ فرستاديم.
اما هر جا كه‌ رفتيم‌ او هم‌ آمد. شيطان‌ را مي‌گويم؛ و شيريني‌ فراموشي‌ تعارفمان‌ كرد. و همين‌ شد كه‌ يادمان‌ رفت
.
نوروز آمد و رفت. عيد هم‌ تمام‌ شد. و ما باز فراموشش‌ كرديم‌ و باز او را از قلم‌ انداختيم. به‌ ديدنش‌ نرفتيم. نامه‌اي‌ ننوشتيم. تبريكي‌ نگفتيم. سال‌ تحويل‌ شد و به‌ او سرنزديم، به‌ او كه‌ از همه‌ بزرگ‌تر بود. خط‌هاي‌ آسمان‌ اشغال‌ نبود. ما بوديم‌ كه‌ از ياد برده‌ بوديم.
هر وقت‌ كه‌ دلت‌ را بتكاني‌ عيد است و هر روز كه‌ تازه‌ شوي، نوروز.
بلند شو، بال‌هاي‌ تازه‌ات‌ را تنت‌ كن. بايد به‌ عيد ديدني‌اش‌ بروي. دلت‌ را تقديمش‌ كن‌ تا عيدي‌ات‌ را بگيري. دير است‌ اما دور نيست. همين‌جاست. بسم‌الله‌ بگو و در بزن‌ همين.

‌عرفان‌ نظرآهاري

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 فروردین1388ساعت 13:16  توسط ثاقب  |