تبليغاتX
اخترک ثاقب
امان از لحظه ي غفلت كه تنها شاهدم هستي!!!!!

 

نشسته مردک گدا میان کوچه با عصا                      

    زچشم سالمش به من  اشاره می کند  بیا!

 

 

نگاه می کــــــنم به او به چشم خواهری ولی         

      همان نگاه می برد مـرا به ســـمت    ناکجـــا!

 

 

دلم اسـیر می شــود به آن نگاه دلربا!                   

     چه قسمتی!چه حکمتی!میان کوچــه مادوتــا!

 

 

   ســــــلام می دهم به اوسلام می دهد به من          

        چه سرنوشت  جالب, پســـند  می کند  مـرا!

 

 

زگل که کم نمی شود اگرچه شاخه بشکند!          

     چه کم شودزاو مگربدون چشــــــم ودست وپا!؟

 

 

میان عقل وقلب من عجب جدال می شود              

    به او چگونه گویمــــــــش پســــــندکرده ام تورا !؟

 

 

دوروز زندگی چــــــــرا به زیر پانهم دلم؟                 

      چرا نگویمش که من شدم اســیر و  مبتــــــــلا!

 

 

زمن که کم نمی شود اگرچـــــــه رد کند مرا            

       زبان حس وحال خود به رونیاورم چـــــــــــــرا !؟

 

 

دهان که بــــــــا ز می کنم به من نگاه می کند        

          چه لحظه ای چه حالتی چه گرگرفته ا م خـدا!

 

 

اگر زمان امـــــــان دهدبه عاشق تو جان دهد           

      ظلا وسکه  می کند به زیر  پایتان  فـــــــــــــدا!

 

 

نــــــگو که پا نداری وعلیل وکــــــــــور وخســته ای   

              قسم به چشم سالمت! شفا دهد خدا تورا !

 

 

خلاصه می کنم سخن!که عاشقت شدم گدا !        

     چه شاعرانه می شود رسـیدن من وشـــــــما!!

 

 

تمام می شود سخن سکوت می کند ولی                

   مرا به نام کوچکم چـرا نمی کند صـــــــــــــدا ؟!

 

 

چه شــــــرم می کند زمن!چه سر به زیر و با حیا     

       وناگهان  به یاعلی بلند می شــــود ز جــــــــا!

 

 

جـــــواب می دهد به من به احترام وبا ادب:              

    در این زمانه دخــترک به خنگی تو مرحـــــــــــبا!

 

 

لگد به بخــت خود نزن ,حذر کن از وصال من          

  به چهره ام نمی خوردکه زن گرفته ام ســـــه تا؟!

 

 

به آبروی خود قســــــــم بریدم از همه به جز              

      سپیده؛ یاسمن؛ سحر؛ فریده, نسترن  ,صـــبآ

 

 

نصیحتی کــــــــــــــــنم تورا برادرانه مختصر                

        برو برای عقل خود طلب کــن از خدا شــــفا!

 

 

تواز منم گداتری که عشــــتق می کنی طلب             

      مزاحمم نشو دگر  !برو گدا !برو  گـــــــــــــدا!


+ نوشته شده در  دوشنبه 22 تیر1388ساعت 3:25  توسط ثاقب  | 

السلام علیک یا امیر قلبها

پست قبلم اولش تکراری بود،این پست قراره همش تکراری باشه!

درسته که من عاشق خلق کردن و تنوع هستم،اما دلم تکرار می‌خواد!اینم یه حسیه برا خودش دیگه!!از تنبلیم هم نیست!!اصلا چیه؟حرفیه؟

این متنو پارسال گذشته بودم!خلاصهٔ متنی از کتاب "خدا خانه دارد"

اما ۲باره بخونیدش! خیلی‌ قشنگه:(


*روی شیشه نوشته"قیمتها شکسته شد".ما پشت ویترین صف میکشیم تا شاید چیزی را ارزانتراز آنچه مي ارزد بفروشند.هول میزنیم وازهر کدام چندتا میخریم برای روزهای مبادایی که هرگز نمی آیند.

*مردی گنجی را حراج کرده است.گنجی را بی بها میفروشد.گفته لازم نيست چيزي بدهيد يعني اگر لازم بود ما چيزي در خور اين معامله نداشتيم!گفته فقط ظرف بياوريد!"بي بها پيمانه ميکنم اگر کسي را ظرفي باشد(خطبه ۷۰ نهج البلاغه)"

*ما از کنار اين حراج بزرگ ميگذريم و ميرويم جايي که جورابي نصف قيمت باشد.با ما چه کند اين مرد که گنجي راحراج کرده ؟

  • گم شده ايم.سر گردان درکوچه هاي زمين به درهاي بسته نگاه ميکنيم.مرد ايستاده کنار ديوار کوچه.دستمان را ميگيرد.ميگويد"کجا؟" ميگوييم "رهايمان کن.پي جايي ميگرديم.خودمان مي يابيم!". ميگويد"اين کوچه زمين است.نشاني شما اصلا مال اين طرف ها نيست!من به راههاي آسمان داناترم تا راههاي زمين!(خطبه ۱۸۹ نهج البلاغه)از کنارش ميگذريم و باز گم ميشويم.
  •  مرد خبر بزرگ است.نبا عظيم.وما عادت داريم اخباربزرگ را تکذيب کنيم ودنبال اين باشيم که فلاني چه کرده يا چه ارزان شده و....ما نبا عظيم را باور نميکنيم واو مجبور ميشود نفرينمان کند.خدايا مرا از اينها بگير.مردمي که بودن اورا نمي فهمند بايد به نبودنش گرفتار شوند.ميگويد "خدايا من از اينها خسته ام ،اينها از من.مرا از اينها بگير(خطبه ۲۵)"

وما تا ابد در تاريکي بعد ازاين نفرين دست و پا ميزنيم.


پی نوشت :شما را چه شده است که با بدست آوردن متاع اندکی از دنیا شادمان می گردید!و از متاع بسیار آخرت که از دست میدهید اندوهناک نمی شوید!( نهج البلاغه)


معناي محبت را وقتي فهميدم که کودکي خورشيد نقاشي اش را سياه ميکشيد تا آفتاب تن پدر کارگرش را نسوزاند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 تیر1388ساعت 0:50  توسط ثاقب  | 

هر روز صبح ،هنگام طلوع خورشيد يک شير شروع به دويدن ميکند و ميداند بايد سريعتر از غزال بدود تا گرسنه نماند.

هر روز صبح ،هنگام طلوع خورشيد يک غزال شروع به دويدن ميکند و ميداند بايد سريعتر از آن شير بدود تا کشته نشود.

مهم نيست شير هستي يا غزال،

هر روز صبح هنگام طلوع خورشيد ،دويدن را آغاز کن!!

و اين هم آغاز دويدن اين اخترک!!


دقيقا يكسال پيش در چنين روزي اين جملات حكم بسم الله رو داشت براي وبلاگ من!و به همين سادگي اين اخترك ثاقب (يا همان  ستاره ي كوچك ولي درخشان )گردش خود را به دور مدار دختري ساكن در كهكشان راه شيري آغاز كرد!وحالا اين ستاره يكساله شد!

تولدم مبارك!!!!!


خوندن يه تيكه هايي از شازده كوچولو اثر اگزوپري خالي از لطف نيست:


"به خاطر آدم بزرگ‌هاست که من این جزئیات را در باب اخترکِ ب۶۱۲ برای‌تان نقل می‌کنم یا شماره‌اش را می‌گویم چون که آن‌ها عاشق عدد و رقم‌اند. وقتی با آن‌ها از یک دوست تازه‌تان حرف بزنید هیچ وقت ازتان درباره‌ی چیزهای اساسی‌اش سوال نمی‌کنند که هیج وقت نمی‌پرسند

«آهنگ صداش چه‌طور است؟ چه بازی‌هایی را بیشتر دوست دارد؟ پروانه جمع می‌کند یا نه؟» -می‌پرسند: «چند سالش است؟ چند تا برادر دارد؟ وزنش چه‌قدر است؟ پدرش چه‌قدر حقوق می‌گیرد؟» و تازه بعد از این سوال‌ها است که خیال می‌کنند طرف را شناخته‌اند.

اگر به آدم بزرگ‌ها بگویید یک خانه‌ی قشنگ دیدم از آجر قرمز که جلو پنجره‌هاش غرقِ شمعدانی و بامش پر از کبوتر بود محال است بتوانند مجسمش کنند. باید حتماً به‌شان گفت یک خانه‌ی صد میلیون تومنی دیدم تا صداشان بلند بشود که: -وای چه قشنگ!

یا مثلا اگر به‌شان بگویید «دلیل وجودِ شهریارِ کوچولو این که تودل‌برو بود و می‌خندید و دلش یک بره می‌خواست و بره خواستن، خودش بهترین دلیل وجود داشتن هر کسی است» شانه بالا می‌اندازند و باتان مثل بچ‌ه‌ها رفتار می‌کنند!

اما اگر به‌شان بگویید «سیاره‌ای که ازش آمده‌بود اخترک ب۶۱۲ است» بی‌معطلی قبول می‌کنند و دیگر هزار جور چیز ازتان نمی‌پرسند.

این جوری‌اند دیگر. نباید ازشان دل‌خور شد. بچه‌ها باید نسبت به آدم بزرگ‌ها گذشت داشته باشند.

اما البته ماها که مفهوم حقیقی زندگی را درک می‌کنیم می‌خندیم به ریش هرچه عدد و رقم است! چیزی که من دلم می‌خواست این بود که این ماجرا را مثل قصه‌ی پریا نقل کنم. دلم می‌خواست بگویم: «یکی بود یکی نبود. روزی روزگاری یه شهریار کوچولو بود که تو اخترکی زندگی می‌کرد همه‌اش یه خورده از خودش بزرگ‌تر و واسه خودش پیِ دوستِ هم‌زبونی می‌گشت...»، آن هایی که مفهوم حقیقی زندگی را درک کرده‌اند واقعیت قضیه را با این لحن بیشتر حس می‌کنند......"

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 تیر1388ساعت 12:33  توسط ثاقب  | 

ديشب اين طبع، بي‌قرارِ شما
خواست عـرض ارادتي بكند
دست كم از دل شكسته‌ی تان
واژه‌هـايـم عــيادتي بــكـند

***

چشم بد دور، عمرتان بسيار
كـس نـبـيـنـد ملالـتان آقـا!
ما نمرديم خون دل بخوري
تخـت باشـد خـيالـتان آقـا!

***

چيست روباه در مصاف شير؟!
چه نيازي به امر يا گفـته؟!
تو فقط ابرويي به هم آور
مي‌شود خواب دشمن آشفته

***

هست خاموشي‌ات پر از فرياد
در تو آرامشي است طوفاني
«اَلَّذي انزلَ السَّكينه» تو را
كرده سرشارِ از فراواني

***

واژه‌هـا از لبـت تراويـدنـد
پرصلابت، پرعاطفه، پرشور
آفريدند در دل مردم
عزت، آمادگي، حماسه، حضور

***

اين حماسه همه ز يمن تو بود
گرچه از آنِ مردمش خواندي
رهـبرا! تا ابد ولي محـبوب
در دل عاشقان خود مانـدي

***

سهـم دلـدادگان تو سلـوي
قسمتِ دشمنان تو سجّـيل
رهبري نيست در جهان جز تو
كه ز امت چنين كند تجليل

***

نسل سوم چو نسل اول هست
با شعف با شعور با باور
جاري است انقلاب چون كوثر
هان! «فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَانحَر»

***

گرچه در باغ سينه‌ات داري
لطف‌ها، مهرها، محبت‌ها
گفتي اما نمي‌روي، چو حسين
تا ابد زير بار بدعت‌ها!

***

ناگهان در نماز جمعه ی شهر
عطر محراب جمكران گل كرد
بغض تو تا شكست بر لب‌ها
ذكر يا صاحب الزمان گل كرد

***

جان ايران! چه شد كه جانت را
جان ناقابلي گمان كردي؟!
آبروي همه مسلمانان
اشك ما را چرا درآوردي؟!

***

جسم تو كامل است، ناقص نيست
مي‌دهد عطر يك بغل گل ياس
دستت اما حكايتي دارد...
رَحِمَ اللهُ عَمِي العباس!

 

حجت الاسلام جواد محمدزمانی

اين پست رو در وبلاگ بنده ي عشق ديدم.خواندنش خالي از لطف نيست!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 14:1  توسط ثاقب  |