تبليغاتX
اخترک ثاقب - مهم نيست كه چقدر كوچكي،مهم اين است كه در آسمان افكار خودت ثاقب باشي!!! تولدم مبارك!!
امان از لحظه ي غفلت كه تنها شاهدم هستي!!!!!

هر روز صبح ،هنگام طلوع خورشيد يک شير شروع به دويدن ميکند و ميداند بايد سريعتر از غزال بدود تا گرسنه نماند.

هر روز صبح ،هنگام طلوع خورشيد يک غزال شروع به دويدن ميکند و ميداند بايد سريعتر از آن شير بدود تا کشته نشود.

مهم نيست شير هستي يا غزال،

هر روز صبح هنگام طلوع خورشيد ،دويدن را آغاز کن!!

و اين هم آغاز دويدن اين اخترک!!


دقيقا يكسال پيش در چنين روزي اين جملات حكم بسم الله رو داشت براي وبلاگ من!و به همين سادگي اين اخترك ثاقب (يا همان  ستاره ي كوچك ولي درخشان )گردش خود را به دور مدار دختري ساكن در كهكشان راه شيري آغاز كرد!وحالا اين ستاره يكساله شد!

تولدم مبارك!!!!!


خوندن يه تيكه هايي از شازده كوچولو اثر اگزوپري خالي از لطف نيست:


"به خاطر آدم بزرگ‌هاست که من این جزئیات را در باب اخترکِ ب۶۱۲ برای‌تان نقل می‌کنم یا شماره‌اش را می‌گویم چون که آن‌ها عاشق عدد و رقم‌اند. وقتی با آن‌ها از یک دوست تازه‌تان حرف بزنید هیچ وقت ازتان درباره‌ی چیزهای اساسی‌اش سوال نمی‌کنند که هیج وقت نمی‌پرسند

«آهنگ صداش چه‌طور است؟ چه بازی‌هایی را بیشتر دوست دارد؟ پروانه جمع می‌کند یا نه؟» -می‌پرسند: «چند سالش است؟ چند تا برادر دارد؟ وزنش چه‌قدر است؟ پدرش چه‌قدر حقوق می‌گیرد؟» و تازه بعد از این سوال‌ها است که خیال می‌کنند طرف را شناخته‌اند.

اگر به آدم بزرگ‌ها بگویید یک خانه‌ی قشنگ دیدم از آجر قرمز که جلو پنجره‌هاش غرقِ شمعدانی و بامش پر از کبوتر بود محال است بتوانند مجسمش کنند. باید حتماً به‌شان گفت یک خانه‌ی صد میلیون تومنی دیدم تا صداشان بلند بشود که: -وای چه قشنگ!

یا مثلا اگر به‌شان بگویید «دلیل وجودِ شهریارِ کوچولو این که تودل‌برو بود و می‌خندید و دلش یک بره می‌خواست و بره خواستن، خودش بهترین دلیل وجود داشتن هر کسی است» شانه بالا می‌اندازند و باتان مثل بچ‌ه‌ها رفتار می‌کنند!

اما اگر به‌شان بگویید «سیاره‌ای که ازش آمده‌بود اخترک ب۶۱۲ است» بی‌معطلی قبول می‌کنند و دیگر هزار جور چیز ازتان نمی‌پرسند.

این جوری‌اند دیگر. نباید ازشان دل‌خور شد. بچه‌ها باید نسبت به آدم بزرگ‌ها گذشت داشته باشند.

اما البته ماها که مفهوم حقیقی زندگی را درک می‌کنیم می‌خندیم به ریش هرچه عدد و رقم است! چیزی که من دلم می‌خواست این بود که این ماجرا را مثل قصه‌ی پریا نقل کنم. دلم می‌خواست بگویم: «یکی بود یکی نبود. روزی روزگاری یه شهریار کوچولو بود که تو اخترکی زندگی می‌کرد همه‌اش یه خورده از خودش بزرگ‌تر و واسه خودش پیِ دوستِ هم‌زبونی می‌گشت...»، آن هایی که مفهوم حقیقی زندگی را درک کرده‌اند واقعیت قضیه را با این لحن بیشتر حس می‌کنند......"

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 تیر1388ساعت 12:33  توسط ثاقب  |